تازه نفس
هرگاه که تلاطم زندگی تو را به سختی به صخره ها می کوبد ... تنها کافی ست که چشمانت را ببندی... نفسی عمیــــــق بکشی ...و بدانی که...خدا اینجاست. یک نفس تازه ...
چند روز هست که دارم تمرین مدیتیشن انجام میدم. خیلی توی ذهنم مرورش میکنم و دائم سعی میکنم بیشتر و بیشتر درکش کنم با اینکه زیاد توی خونه مورد استقبال واقع نشده و کمی مسخره ام میکنند ولی تصمیم گرفتم هر شب اینجوری با خدا راز و نیاز کنم و همه بدی ها و افکار بیهوده رو از ذهنم دور کنم شاید اینجوری انگیزه بیشتری برای درس و کار و زندگیم پیدا کنم چقدر بد که محرم و صفر تموم شد... دوباره شروع شد ... اصلا احساس خوبی ندارم از انتخاب شدن. از زیر ذره بین رفتن . از کنکاش شدن . ولی انگار باید بهش تن بدم. این روش بهتری برای آینده و انتخاب مسیر زندگیم هست تا اینکه خودم انتخاب کنم... خدایا . میدونم که میدونی پس خودت کمکم کن و بهم آرامش ببخش خوابتو , بیدار توام فقط سزاوار توام حافظ اسرار توام بخوان که تکرار توام باد به خانه میرسد , گل به جوانه میرسد هق هق شب ترانه ها عاشقانه میرسد تو ای خود صدا , صدا بزن مرا ببین دل مرا بزن به دریا من که بریده از منم در عطش رسیدنم به تو چرا نمیرسم , چرا چرا نمیرسم بخوان مرا به نام عــشــق , بخوان مرا به نام تو این همه شعر ناتمام , تمام از تمام تو دلم ترانه خوان تو , زبان بی زبان تو بی تو و با توام هنوز در به در نشان تو سالگرد مامان بزرگم از راه رسید... کی باورش میشه. اینقدر زود 6-5 سال گذشت و مامان بزرگم از پیشمون رفت... چند روز پیش داشتم آلبوم عکسام رو نگاه میکردم خیلی یادش کردم... چقدر باهاش درددل میکردم و با آرامش به حرفام گوش میداد. حتی اون روزهای آخر عمری... چرا خدا آدمای خوب رو اینقدر زود میبره!!!! دلم خیلی براش تنگ شده. کاش دوباره بیاد به خوابم و بهش بگم که چقدر دلتنگش هستم.. بعد از دو روز مهمون داری و خونه خواهرم بودن دیروز حسابی از خجالت خواب در اومدم صبح تا 12 ظهر خوابیدم. بلند شدم یه ناهاری رو به راه کردم و با خانواده نشستیم خوردیم. دوباره رفتم یه ساعتی دراز بکشم 3 تا 8 شب خوابیدم تا ساعت 12 شب تلویزیون میدیدم ولی بعدش هر کاری کردم تا 2-3 خوابم نبرد... ولی حسابی خوابیدم ها ...

| www . night Skin . ir |

